تبليغاتX
خانواده سه نفره من!

خانواده سه نفره من!

دستامو بگیر...این دستای سرد فقط با دستای مهربون تو گرم میشن...

سلام دوستای عزیزمممممممم!Yahدوستای ناناسی که دلم واسه همه تون نقطه شده بود تو این مدت!نت خونه قطعه!چند روز پیش اومدیم ویلا که دارم از همینجا آپ میکنم.دستمم به شدت کند شده!!!

12 تیر عروسی خاله ی کدو خان بود و ما 10 تیر بود که رفتیم اهواز.خیلی هوا گرم بود ولی مجبور بودن عروسی کنن.فکر کنم 16 تیر بود که خاله اینا رو راهی کردیم و همون روز عصر برگشتیم.

راستی 10 تیر نخودک 6 ماهه شد!کوچولومون داره 7 ماهه میشه و همه بی صبرانه منتظرن ببینن این وروجک چقدر به من و کدو خان شباهت داره آیا؟؟!!!میگن زلزله میشه!!ولی گمون نکنم!!مامانش زلزله س یا باباش؟!!

15 تیر هم که هفتمین سالگرد اولین دیدارمون بود!با آقاهی مهربونم رفتیم بیرون و کلی خوش گذشت!

نخود این مدت خیلی اذیت کرد!!نمیدونم چرا ولی زهرمارمون کرد روزامونو!کدو خان هم فقط حرص میخورد و میگفت بچه میخواستیم چیکار؟بچه میخواستیم چیکار؟!!جوری بود که خودمم دیگه به این فکر میکردم که اگه اینجوریه واقعا بچه میخواستیم چیکار؟؟!!خدا رو شکر اینجا هوا خیلی صاف و تمیزتره نسبت به شهر!

دیشب ما رفتیم ویلای یکی از اقوام که اینجا بودن.از قضاااااااا شب نذاشتن بیایم و ما زنگ زدیم به یو.سف(یه پسر جوونه وقتی ویلا خالیه میاد میخوابه شبا تو ویلا)و بهش گفتیم ما شب نمیایم و اون واسه شب بیاد ویلا.یه ذره که نشستیم کدو خان پشیمون شد و گفت بریم،اینجا معذبیم.دوباره زنگ زدیم به یو.سف که بگیم ما داریم میایم ولی جواب نمیداد.زنگ زدیم به یع.قوب(آقایی که متاهله و در صورت نبود یو.سف میره ویلا میخوابه)که ببینه یو.سف کجاست که گفت چراغا خاموشه گمونم خواب باشه!ما هم وقتی دیدیم اینجوریه بیخیال رفتن شدیم و گفتیم گناه داره بیدارش کنیم.همینجا خونه اینا میخوابیم فردا صبح میریم ویلا.خلااااااااااصه!امروز که ساعت 8 بیدار شدیم و صبحانه خوردیم کدو خان زنگ زد به یو.سف ولی بازم جواب نداد.دوباره زنگ زد به یع.قوب که اونم نمیدونست یو.سف کجاست؟؟دیگه داشتیم آماده میشدیم که بیایم ویلا که یع.قوب زنگ زد و گفت یو.سف حمامه!یه ذره دیگه نشستیم همونجا و وقت گذشت و اومدیم ویلا.دیگه یو.سف رفته بود.رفتیم شاه توت چیدیم از تو باغ که دیدم یه ملافه رو بنده.گفتم کدو من دیروز که از راه رسیدیم ملافه ها و لباسا رو که انداختم تو ماشین و بعد رو بند،وقتی خشک خشک شدن همه رو ورداشتم بردم تو.با هم تا کردیم.هیچی نبود رو بند که!یعنی یادمون رفته بود؟؟کدو خان هم همونجور که بالای درخت با شکوه شاه توت بود گفت حتما یو.سف هم فهمیده که تو حساسی،خودش شست ملافه شو دیگه!منم گفتم آره!چه بچه باشعوریه این یو.سف!کدو خان هم گفت:آره بابا!بابا که بچه بیشعور نمیاره!باباش هم خیلی آدم خوب و باشعوریه!خلاصه اومدیم داخل و شاه توتا رو شستیم و خوردیم.بعدشم رفتم دستشویی که دیدم سطل پر بود!!وقتی ما رفتیم خالی کردیم همه ی سطلا رو و گذاشتیم دم در!هی غر میزدم که مگه این یو.سف چقدر پاستوریزه س که سطل پر شده؟؟؟!!در سطلو باز کردم که خالیش کنم تو سطل بزرگه که یه دفه چشمم افتاد به چند تا ک.ا.ن.د.و.م!!!!کدو رو صدا زدم و گفتم اینو خودت خالی کن!!!!گفت چرا؟؟؟!گفتم از صدقه سر استرلیزه بودن یو.سف خان!!!اومد دید که گفت اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ......!چه خبره؟؟؟!!!منم داشتم نگاش میکردم!!!خنده مون گرفته بود!!!یو.سف چه کرررررده بود!!!کدو خان یه نگاهی انداخت به من و گفت:بیچاره اول صبح رفت حموم پاکیزه شه!!!خیلی پاستوریزه س طفلک!!!رفت آشغالا رو گذاشت دم در و اومد نشست.منم 2 تا لیوان آب سیب ریختم و رفتم نشستم پیشش.ریموتو ورداشتم که resiver(درست نوشتم آیا؟!)رو روشن کنم.روشن که کردم رو یه کانال ناجور بود!!!حالا تمام کانالای بد بد کد داره!!!کدو زود ازم گرفت و کانالو عوض کرد و گفت ببین دیگه چه اعجوبه ای بوده که کد رو هم باز کرده!!!پس وقتی به تلفنامون جواب نمیداد حسابی تو حال و هوای خودش بوده!!!همون موقع زنگ زدن!یو.سف بود!اومد داخل با همون ملافه!!گفتم این چیه؟؟گفت خانوم یادتون رفته بود انگار اینو وردارین از رو بند!!!گفتم خوب بذارش تو اون اتاق!گفت:خانوم میخواین سطلا رو خالی کنم بذارم دم در دیگه؟!گفتم نه!گذاشتیم!اینو که گفتم وا رفت!!میخواست خدافظی کنه که کدو خان گفت:چیزی جا نذاشتی؟گفت نه آقا!کدو هم همونجور که داشت آبمیوه شو میخورد گفت باشه!فقط یادت نره دفه ی دیگه آثار جرمتو از بین ببری!!!!بیچاره یو.سف رنگ صورتش مثل گچ شد!!!خجالت زده رفت!!!!اینم از داستان نگهبان ویلا!!!

راستی از دعاهاتون برای اون پسر جوون یه دنیا ممنون!خدا رو شکر حالش خیلی خیلی بهتره انگار!ممنون از همه تون!

به نارنجدونه ی عزیزم تبریک میگم که عروس خانومی شده واسه خودش!به الی جونم هم تبریک میگم و یه عالم خوشبختی رو براشون آرزو میکنیم!

از گیگیلی معذرت میخوام که کلید وبشو داده بود به من که برای دوستاش یه پست جدید بذارم و بگم که رفته مسافرت!!ولی خودمم نتونستم آپ کنم!شرمنده م عجیجم!

از تاتی عزیزم ممنون که پست گذاشت و دوستامو از نگرانی درآورد!

از نخودک ممنون که 3 روزه دست از آزار و اذیت مامانیش برداشته!مرسی کوجولوی مامان!

حال ندارم اسمایل بذارم!میرم که گیگیلی رو سفارششو انجام بدم!پستشو آپ کنم واسش!

پ.ن:دعا کنین برامون!یه مشکلی برامون پیش اومده!ممنونم!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:17 توسط خانم توت فرنگی |


سلام!نمیخواستم آپ کنم!اول به همه تون سر زدم و خواستم کامنت بذارم که واسه چند تا از وبا گذاشتم ولی بقیه باز نمیشد کامنتدونیشون!ر.ی.د.م به بلاگفا!

خوبین؟؟؟دلم واسه همه تون تنگ شده!نت قطعه!الانم از خونه ی سعید اینا دارم آپ میکنم!شام میریم بیرون!!!اعتماد به نفسمو عشقه!!!با این شکم گنده تفریحم میکنم!

فردا میریم ویلا با کدو خان!شاید اگه اونجا نت وصل بود آپ کنم!چاکر همه تونم هستم!

راستی!دوست داشتنم تو این مدتی که به شدت دلتنگتون بودم بیشتر از قبل شده!همه تونو دوست دارم!از ته دلم میگم!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:8 توسط خانم توت فرنگی |


سلام به تمامی حضار گرامــــــــــــی!

هـــــــا؟!! توتی؟! نخیر من تاتیم!! به من چـــه؟! خودتون ذوق کردین! ایـــــــــــش!!

توتی خوبه!! نتش خراب شده فیـــلا!! گفت خوبم!! فقط نخود یه ذررررررره اذیتش میکنه!!

ولی خوب شد! کدو که نمیتونه آدمش کنه! نخود آدمش کــرد!!

یه عالمم ابراز دلتنگی کرد و ســـــــــلام رسوند

خب دیگه من ماموریتم رو انجام دادم 

بابای

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:22 توسط خانم توت فرنگی |


سلاااااااااااااااااااااااااام!پريروز همگي مبارككككككككك!خوبين؟؟؟؟

ديروز تولد كوچك برادر خانواده بود!تولدت مبارك سي سي عزيز!Birthday Partyشام با بابا اينا به مناسبت اين روز فرخنده رفتيم بيرون!نگارو هم بردم ديروز آرايشگاه،يه صفا صيتي به ابروها و صورتش داد والي جون!خيلي خوشمللللل شده!

روز زن چه كردين؟هديه دادين؟هديه گرفتين؟بنده كه از طرف خانواده ي همسر يه دستگاه ماشين ظرفشويي و از طرف خانوم برادري يه سبد گل خوشگل كه راس ساعت 9 صبح روز زن پيك آورد داد بهم و از طرف همسر جونم هم 2 تا سكه بهار هديه گرفتم!من و كدو خان هم براي مامان عاطفه يك عدد دستبند خوشمل خريداري نموديم! روز خوبي بود.گرچه وسط روز نخودك روزمان را كوفتمان نمود!!!

امروز نگار كنكور داره!الان سر جلسه نشسته قربونش برم!همگي دست به دعا برآوريم و براي تك خواهر شوهر عجيجم دعا كنيم!

روز زن دوباره درجه ي عشقم زد بالا ناجوووووووووور!خيلي عخشي شده بود اون هم فدايش شوم!!

پست خوشمل محصول قلم كدو خان رو كه خوندين؟مرسي عزيزم!!خيلي ساده و قشنگ نوشتي!اگه خونه و زندگيمون آروم و قشنگه همه ش به خاطر حضور من كنار توئه!!خودتم اينو خوب ميدوني!

از شما دوستاي گلم هم ممنون به خاطر تبريكاي قشنگتون!روز همگي مبارك!اگه ميبينين دير به دير ميام همه ش تقصير كدو خانه!! نميذاره بيام خوب!چيييييييي بشه يه نيم ساعت اجازه بده!!شرمنده ي همه تونم!ولي دوستتون دارماااااااااا!

با اجازه برم ديگه!حالا همسر خان زنگ ميزنه گير ميده!!تا به جونم نيفتاده خودم مثل آدم پاشم برم!

باي باي!

به بستني نوشت:عزيزم توكلت به خدا باشه!خودش كمكتون ميكنه!صبر كنين فقط!

به الي نوشت:عجيجم داري عروس ميشيا!بيا خصوصي بذار ببينم خونه تون كجاي اصفهانه!ديگه داريم همشهري ميشيم!

به گيگيلي نوشت:قربونت برم داري چه ميكني با خودت!!!شادي ديشبت چقدر قشنگ و كودكانه بود!!

پ.ن:در هم و برهم تر از اين پست تا حالا خوندين؟؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:32 توسط خانم توت فرنگی |


سلام!

يادته اون وقتا روزاي استثنايي همه ش از هم دور بوديم؟!يادته اون وقتا ميگفتي كدو كي ميشه ما مال هم بشيم؟!يادته اون وقتا همه ش نقشه ميكشيديم كه روزاي مناسبتي!!!پيش هم باشيم ولي اغلب نقشه هامون نقش بر آب ميشد و دستمون خونده ميشد؟!يادته اون وقتا؟!!!

حالا با هميم...In Loveحالا خانومي مني...In Loveعشق مني...In Loveمادر نخودكي...In Love
اين دومين ساليه كه روز تو ما با هميم و پيش هم...پارسال فقط روز زن بود برات ولي امسال...مامان شدي خانومي خوشگل من!نخودمون هم از اون تو داره هوار ميكشه كه ماماني روزت مبارك!!...

حضورت يه گرماي خاص ميده به خونه... وقتي نيستي خونه رو غم ورميداره!!!ولي وقتي هستي...وقتي هستي گرماي وجودت انقدر سوزانه كه صداي جيليز و ويليز از همه چي شنيده ميشه!!!من بلد نيستم قشنگ و رمانتيك بنويسم...من همينم و اين نوع نوشتن منه!!!حرفاي دلمن!!

1 سال و 4 ماه و 8 روزه كه خانوم خونه شدي!عجيبه كه هر كي وارد خونه ميشه از همون لحظه ي اول ورودش طعم خوب آرامش بي نظيريو ميچشه!خونه هميشه مرتبه!خونه هميشه امنه...خونه بهترين جاي ممكنه براي من!چون تو خانومشي و حضور تو باعث برتريش شده! حضور يه توت فرنگي مهربون و كدبانو و البته خوشمزه!! كه هنوزم براي من همون كوچولوي 17 ساله س!همون كه توي اون سن كم خانوميش تكميل بود...مهربونيش تكميل بود...كدبانوگريش تكميل بود...

توتي؟؟خيليييييييييييييييييي خوشبختم مننننننننننننن!!! خيليييييييييييي!!!! نه واسه اينكه دستپختت عجيييييييييييب خوشمزه س!نه واسه اينكه سليقه ت عاليههههههه!نه واسه اينكه كدبانويي!نه واسه اينكه مادر نخودكي!نه واسه اينكه دوسم داري!نه واسه اينكه شريك غم و غصه هامي!واسه اينكه خوبي! واسه اينكه عزيزي! واسه اينكه عشقمي!واسه اينكه همه ي دنياي منو تشكيل ميدي!!

گامبالوي من!!!فردا روز توئه!تويي كه بزرگي و خوب...تويي كه دلت انقدر مهربون و وسيعه كه تمام بدقلقيامو تحمل ميكني و خم به ابرو نمياري...تويي كه مسبب اين خوشبختي قشنگي...Heart SmileHeart SmileHeart Smile

روزت مبارك!!

ببين خانوم گل من!!!ميدونم الان بازم برميگردي و يه جوري نگام ميكني كه دلم يهوييييييييي ميريزه باز...دوستت دارمممممممم!Heart SmileHeart Smileميدونم الان بازم با شيطنت ميپرسي چرا تا من همون حرفي رو بزنم كه ديوونه ي شنيدنشي!!بگم؟؟؟!دوستت دارم چون دوستت دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!! دوستت دارم...دوستت دارم...دوستت دارم ديييييييييييووووووووونه!!

توتي من روزت مبارك...Heart SmileHeart SmileHeart SmileHeart SmileHeart SmileHeart Smile

به قول تو همسرانه!:گوش کن!!!دارم این آهنگو برات میزنم...با من بگو از عشق!ای آخرین معشوق!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:54 توسط خانم توت فرنگی |


سلام...خوبین؟؟؟ما هم بد نیستیم...نخودک امروز زیااااااااد اذیت کرد!پدر خانش هم هی غر زد و هی غر زد!!!

دوستای خوبم اومدم بگم دعا میکنین؟؟؟برای یه پسر جوون ۲۱/۲۲ ساله که تصادف کرده و حالش خوب نیست...خانواده ش قبلا داغ یه پسر جوونشونو دیدن...خواهش میکنم دعا کنین که حالش خوب شه و به زندگیش ادامه بده...مهم نیست که کیه و چه نسبتی با ما داره...مهم اینه که وحشتناااااااک به دعاهای ما نیاز داره...دعا کنین براش لطفا...مرسی...

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:42 توسط خانم توت فرنگی |


ديشب نوشت:

دير وقته...ميرم لباسامو عوض ميكنم و مسواك ميزنم و برميگردم توي اتاق...خودشو پهن كرده روي تخت و داره از پنجره ستاره ها رو نگاه ميكنه...دراز ميكشم كنارش...بلند ميشه لباساشو درمياره و يه شلوارك مشكي ميپوشه.ميشينه جلوي آينه و محلولشو درمياره و ميماله به كتفش!چشمامو دوختم به چشماي مشكيش توي آينه!يه نيم نگاهي بهم ميندازه و ميره!چراغا رو خاموش ميكنه و يه موزيك لايت ميذاره و رو كاناپه دراز ميكشه!منم اينور هي غلت ميزنم...پاميشم ميرم پيشش ميشينم!بلند ميشه ميره توي اتاق و درو ميبنده...تاتي داره سفارش ميكنه..."تو برو دنبالش توتي...تو برو پيشش..."

بغض گلومو پر كرده...آروم پاميشم ميرم روي تخت دراز ميكشم!بغضم آروم آروم ميشكنه و با قطره هاي اشكي كه از رو صورتم سُر ميخورن و ميريزن روي ملافه خودشو نشون ميده!دست ميذارم روي شكمم!كوچولوي من زنده س!!اگه ميمُرد الان من خالي بودم!خدا رو شكر همه چي به خير گذشت...

چشمامو ميبندم و به تاتي فكر ميكنم...به پري...به شيلا...به مريم كه ديگه به جمع متاهلا داره ميپيونده...دلم ميخواد با كدو تنبلم حرف بزنم...بغض داره خفه م ميكنه...

صداي دستگيره ي در اتاق بغل رشته ي افكارمو پاره ميكنه!چشمامو همونجور بسته نگه داشتم!يه دست ميكشم روي تخت...خاليه جاش هنوز...بالشو ورميدارم و بو ميكنم...هنوزم چشمامو باز نكردم...بوي ادكلنش فضاي اتاقو پر كرده...چشمامو باز ميكنم...تو چارچوب در وايساده و نگام ميكنه...2 تا ليوان شربت هم دستش...مياد دراز ميكشه رو تخت...كنارم...دستامو ميگيره و نگام ميكنه...ناخودآگاه اشك از چشام سرازير ميشه!لعنت به من!!!چمه؟؟؟!!اشكامو پاك ميكنه و چشمامو ميبوسه...حرف ميزنه...فقط به دهنش نگاه ميكنم...

"چرا گريه ميكني عزيزم؟من كه نمردم!هستم!حالا هم كه خدارو شكر چيزي نشده و همه چي به خير گذشت!ميخواستم بفهمي كه كارت اشتباه بود!من هنوزم با نفساي تو زنده م!مگه قسم نخورديم كه هميشه با هم باشيم و هميشه عاشق بمونيم؟؟حالا هم هستيم!نه به خاطر قسمي كه خورديم!به خاطر خودمون!هيچي ديگه مهم نيست جز تو!گاهي وقتا ما خيلي چيزا رو بزرگ جلوه ميديم!ولي فقط جلوه ميديم!در اصل شايد اونقدر هم مهم نباشن!دستامون گرمه!دلامونم گرمه!پس واسه چي احساس سرما كنيم؟؟!ما همديگه رو داريم!ديگه هيچي مهم نيست..."

بغلم ميكنه...بوسم ميكنه...شونه هاي محكمشو چسبيدم...يه گرماي وصف ناپذيرو تو بغلش حس ميكنم...يه آغوش امن و مردونه!فكر به اينكه اين آغوش به من تعلق داره مست و مغرورم ميكنه!نگام ميكنه...زل زدم تو چشماي مشكي و خوش حالتش!آروم مياد جلو...به قول خودش همه چي مزه ي توت فرنگي گرفت يه دفه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:39 توسط خانم توت فرنگی |


سلام...تو لجن افتادیم و خودشونو به نفهمی میزنن!نفهم هم هستن!احمقن!عوضی ان!چیه؟؟؟با توی احمق یه دستم که اون بالا نشستی و نمیبینی اینجاها چه اتفاقا که نمیفته!درصد معتادا روز به روز بیشتر میشه!در صد فقر روز به روز بیشتر میشه!درصد دخترای فا.حشه روز به روز بیشتر میشه.گرونی روز به روز بیشتر میشه!چقدر سکوت؟؟؟چقدر اعدام؟؟؟چقدر حبس سیاسی؟؟؟!!!آهای مر.تیکه ی احمقی که به اصطلاح اسمت رئی.س جمهوره ما خودمون تو گند فرو رفتیم تو دستای بی صاحاب شده ی خیرت واسه لبنانیا به کار افتاده!!!تو روزنامه خوندین؟توافق رئی.س جم.هور ای.ران . نمیدونم کجا برای سرمایه گذاری برای ساخت دوباره ی لبنان!!!!گور پدرت احمقققققققققققق!!!گور پدر اونی که اونت بالا نشسته و کووووووره!!!آره با توام!!!ترسی هم ندارم!!!با توام!!!حضر.ت خا.من.ه ای!!!!!!خیلی احمقی!!!خیلی!!!!ماها هنوز تو فقریم!ماها هنوز بدبختیم ولی تو لیاقت بدبختی رو هم نداری!!!!ملتتو بیچاره کردی!اسمتو حضرت گذاشتی!فرشته شدی!!آقا شدی!!!مرد مردان شدی!!!!گه خوردی کثافت!!!!!ازت متنفرم!!!متنفرم!واسه این چیزا!واسه فقر!واسه اعتیاد!واسه گندی که ملت و کشورو ورداشته!واسه بی امکاناتی!!!!واسه اینایی که به خاطر عدم انجام وظیفه ی تو و نوچه هات اینجوری شدن!واسه این کوچولوهایی که هزار و یکی آرزو دارن!به چی دل خوش کنن؟؟؟!امیدوارم خودت به وضعیتی بدتر و فراتر از بدترین وضعیت ممکن دچار شی!امیدوارم!!!توی وبلاگ شادی اینا رو دیدم...هنوزم دارم گریه میکنم...هنوزم دارم میسوزم...هنوزم.......

http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:7 توسط خانم توت فرنگی |


سلام.چطورین؟؟

دیروز دلم خیلی هوای عروسکو کرده بود! امروز صبح خانومی برادر عزیز با عروسک اومد خونه مون!اینقده ذوق زده شدممم!Clapچون برادری کشیک بود و نمیفهمید اینا اومدن پیش ما ناهارو هم موندن و با هم خوردیم.کدو خان که اومد عروسکو گرفته بود بغلش و ولش نمیکرد که!اونم همچین خودشو لوس میکرد و دلبری میکرد که نگو!گیر داد بهم که عمه برای نی نی اَخشال هم میخری؟؟!!منظورش یخچال بود!!نمیدونم چه اصراری داشت برای خرید یخچال! بچه فکر اقتصادیش خوب کار میکنه!از الان به فکر وسایل خونه ی عمه زاده شه!

خانومی برادری یه CD ز نامزدی سن سن هم برام آورد.وقتی رفتن نشستیم با کدو نگاه کردیم.الهی قربونت برم داداشی که اینقدر ناناس با نامزدت میرقصیدی!دختر خوبی به نظر میرسه.میدونم سلیقه ت خیلی خوبه.

داشتیم با کدو خان نگاه میکردیم که...نمیدونم سر چی شد که آقاهه که صیغه رو خوند با خنده گفت این دیگه وظیفه ی خواهر داماده!که همه گفتن داماد خواهر نداره!!!من و کدو بی اختیار یه نگاهی به هم انداختیم!پس من چی بودم؟؟!!یعنی اینقدر بی لیاقتم که اسم خواهر هم نباید روم باشه؟؟!!حداقل میگفتن خواهرش نیست نه اینکه داماد اصلا خواهر نداره!!!

کدو خان هیچی نگفت.حس کردم منتظر یه عکس العمل ناجوره از طرف من!!ولی من آروم دستشو گرفتم و بوسیدم و گفتم اگه خواهر نیستم،همسر که هستم...مادر که هستم...عاشق که هستم...شوهر به این خوبی دارم سلطان که هستم!لبخندی که بهم زد بیشتر از همه چی برام ارزش داشت!میدونم میدونه که حالا دیگه خودش همه ی هست و نیستمو تشکیل میده...ولی دوست دارم اینو هر دفه یادآوری کنم...

ممنون خانومی برادر عزیز که اومدی...آروم شدم با دیدن خودت و کوچولو...

نگران نامه:خیلی برای سارای عزیزم نگرانم...خیلی!سارا بیا بهم خبر بده که در چه حالی قربونت برم!

بازی نوشت:الهه جونی فرمودن که بازی اسمیلی ها رو انجام بدیم.با اینکه خیلی سخت بود و نمیشد حالت دوستا رو توی شکلک بیان کرد ولی تا اونجایی که میتونم چند تا از بچه ها رو میذارم براشون.اگه خیلیا رو نذاشتم براشون به خدا منظوری ندارم.یه وقت فکر نکنین که به یادتون نبودما!ولی فقط همینا به ذهنم رسید.

تاتی:Reading a Book

مریم بانو:

پری:In Love

الهه و گلش جون:

خانومی: 

شادی:(این داد میکشه سر آدمای حرف مفت زن!حقشونهه!)

نازی:

گلی گل گلی:

خانوم مارپل:Sun

نارنجدونه:Hanging

ملیکا: (این پنجره خونه خودشونه که الان دارن میسازنش!ایشالا زمستون این مدلین خودش و عسلش!)

پ.ن:حالم بدههههههههههههههههههه...کدو هم حالش بدهههههههههه...پری حالش بدههههههههه...پوریا هم حالش بدهههههههه!خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:46 توسط خانم توت فرنگی |


سلااااااااااااااااااااام!Helloچطورين؟؟ايشا... كه سلامت و سرحالين!

ديروزمو خوب شروع كردم!با تلفن شيلا!بعد از 15 دقيقه صحبت كردن زنگيدم به كدو خان خبر دادم كه:شيلا و حسام آشتي كردن!گرچه بازم دوست جون ما كوتاه اومد ولي خدا رو شكر...

ناهارو هم رفتم شركت همسري خوردم!!انقده حااااااااال داد! با هم برگشتيم خونه و يه چرت كوچولو زديم و عشقولانه هامون شروع شد يه دفه اي و كلي هم قمبون اين نخود ناناس 5 ماهمون رفتيم و كلي باهاش بازي كرديم از روي شيمكمم!

ساعت ۶.۳۰ بود كه در زدن.كدو خان رفت درو باز كرد كه سي سي بود.

سي سي:كدو؟رنگرزي داشتين؟؟!

كدو:نه!چطور؟!

سي سي:صورتت رنگيه!

كدو:اِ؟چيزي نيست!

سي سي:چيزي نيست؟؟!!اثر جرم رو صورتت نمايانه!ميگي چيزي نيست؟؟!!

كدو:جرمه؟؟!آره!مجلس ماچ و بوسه راه انداخته بوديم!به تو چه؟؟!

سي سي:هيچي!به من ربط نداره!راست هم ميگي!من تو رو تحسين ميكنم داداچي!

كدو:چرا؟؟!

سي سي:چون جسارت گفتن همه چيو داري!!

................................(كدو به عنوان برادر بزرگتر يك ارتباط كوتاه به صورت درگيري لفظي با سي سي برقرار ميكنه!)

چند لحظه بعد نگار هم اومد.

كدو:نگار چته؟!

نگار:هيچي!اومديم به شما پناه ببريم! 

من:مگه اون پايين فلكتون ميكنن؟؟!

نگار:ميخوان خونه رو بفروشن! 

اينو كه شنيديم من و كدو يه نگاهي به هم انداختيم و رفتيم پايين 4 تايي.

كدو:بابا؟

بابا:چيه بابا؟

كدو:شما كه ديگه قصد ندارين خونه رو بفروشين؟!؟!

بابا:چرا بابا.

كدو:نه بابا!شما اين ظلمو در حق ما نميكنين!

بابا:ظلم؟!!مگه ميخوايم سرتونو ببُريم؟؟!!

من:ما تنها ميشيم!بعد من افسرده ميشم!بعد نوه تون بزهكار ميشه ها!!اونوقت نه شما از پسش بر مياين نه ما!

بابا:چه حكايتي داريم ما!يكي تو اين خونه نبايد عاقل باشه؟چه نوه ي خودسريه!!!

من:مامان؟شما كه نميخواي ما رو تنها بذاري؟؟!

مامان:به من چه مامان؟!هر چي بابا گفت!

سي سي:مامان من به منش مرد سالارانه ي تو افتخار ميكنم!ولي اسم فروش خونه كه اومد خودتو كشيدي عقب؟؟؟!

مامان:به من چه؟!

سي سي:اِ!!!مامان تو روز روشن دروغ ميگي؟؟!!خودم ديشب از پشت در اتاقتون شنيدم كه 2 تايي نقشه كشيدين كه امروز بدون اطلاع ما برين خونه رو بسپرين به مشاور املاك براي فروش!!!

مامان:تو غلط كردي پشت در اتاق ما گوش واميستي!!

نگار:واقعا سي سي؟؟!چيا ميگفتن؟؟!

سي سي هم شروع كرد به اذيت كردن!:چه ميدونم؟!اولش كه بابا قربون صدقه مامان ميرفت!بعد مامان قربون صدقه ي بابا ميرفت!!بعد كه ماچ و بوسه هاشون تموم شد مامان گفت:عليرضاااا؟؟!بوي عطر تنت منو مست ميكنه!!بعد...

به اينجاش كه رسيد و خواست بقيه ماجرا رو بگه بابا زد پس كله ش و داد زد سرش كه پسر اين چرت و پرتا چيه ميگي؟؟؟؟؟؟چرا مزخرف ميگي؟؟؟ما كِي اين حرفا رو زديم؟؟!جلو بزرگترت حيا كن حداقل بي حيا!!!

سي سي:حالا با حيا يا بي حيا ما كه از اين خونه بيرون نميريم!مگه اينكه...

بابا:مگه اينكه چي؟؟؟؟!!

سي سي:مگه اين كه به زور ببرينمون!

بابا:خوب به زور ميبريمتون!!!

سي سي:بابا آخه پس فردا اين برادر زاده ي ما جيغ و ويغ كرد و هواي اينو كرد كه با عمه ش يا عموش بره دَدَر چي؟!تا اينا بيا به ما خبر بدن و تا ما بيايم راه بيفتيم و ترافيكو رد كنيم حس دَدَر رفتن از وجود بچه ميپره كه!!!

بابا:حالا بابا و مامانش ميبرنش دَدَر!به تو چه؟؟!

سي سي:به من خيلي ربط داره!

تا اومد حرف بزنه ديگه كدو نذاشت و گفت:پدر من!ما كه نميفروشيم!اين 2 تا هم كه نميان!شما دوتا كجا ميخواين برين؟!ما گناه داريمااا!خودتونم ميشينين حسرت اين روزا رو ميخورينااا!

من:بابا جونم!بعد دلتون ميگيره ها!!بعد پشيموني هم كه سودي نداره!!

بابا يه ذره فكر كرد و يه نگاهي به مامان انداخت و سرشو گرفت بالا و گفت:خدايا!!منو از دست اين 4 تا ديوونه نجات بده!

مامان:واي عليرضا!ديگه فكر كن ببين من بدبخت با 5 تاش چه جور كنار ميام؟!!

بابا:5 تا؟؟!!يعني منم ديوونه م؟؟!

مامان:دِ اگه نبودي كه اينا ديوونه نميشدن!!!

من:نميفروشين ديگه؟؟!!

بابا:نه!همينجا ميمونيم و ميسازيم و ميسوزيم!!!

و به اين صورت مخ مامان و بابا زده شد!!به همين راحتي!!!!

عاشقانه ي من و تو:من:كدو؟    تو:جان؟    من:ميگم اگه موقع زايمان من مَردم تو چيكار ميكني؟؟    تو:ببند دهنتو!    من:نميشه آخه!

تو:چرا؟؟؟!    من:بگو تو حالا!    تو:منم ميميرم!!!

ميام و چشماي پر از اشكتو ميبوسم...دوستت دارم...

به بتسامه نوشت:عزیزم ممنونم ازت.یه دنیا ممنون.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:59 توسط خانم توت فرنگی |